مرگ تنهایی

         

  فقط باش که بودنت کافی است

نوشته شده در پنج شنبه 11 خرداد 1398برچسب:,ساعت 15:33 توسط معین| |

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست…
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند

نوشته شده در یک شنبه 12 آبان 1392برچسب:,ساعت 8:14 توسط معین| |

میگن دل به دل راه داره...

دلم پاره شد از بیقراری...

دل تو واقعا خبر داره...

همش اسمتو فریاد میزنم...

میگم الان میاد سراغم...

دیگه دارم میشکنم زیر بار غمش...

یعنی میاد و مرهم شونه هایی زخمیم میشه...

نوشته شده در یک شنبه 12 آبان 1392برچسب:,ساعت 7:55 توسط معین| |

نمیدونم داغ دلمو با کدو خطی بنویسم که خطش نزنم...

نمیدونم برم یا بمونم...

میدونم رفتنم محاله...

میدونم تو بی راهه هستم...

میدونم آخرش باید برگردم...

میدونم موندنم خیاله...

میدونم میخوامش...

میدونم نمیشه...

اما اینا که حرفایی یه عاشق نمیشه...

میدونم اون جون پناهه...

میدونم یه همراهه...

میدونم یه آواره ام...

میدونم تنها نه اما بیچاره ام...

میدونم که میمونم...

میدونم که میتونم...

میدونم نمیتونن ازپام در بیارن...

میخوام که دیگه دنیا هم نباشه...

نه خودم نباشم که دنیام رو خراب کردم...

میدونم دیگه آخرشه...

میدونم که باید بمیرم...

این آخرین باورمه...

میدونم که آخرش تو بی کسی میمونم...

میدونم همه دو رو و بی وفان...

عاشقایی واقعی فقط تو قصه هان...

اما نمیتونم و میمونم...

حتی اگه نباشه جونم...

 

 

 

من یه دیوونم که تا آخرش میمونم...

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:,ساعت 9:31 توسط معین| |

دلت که گرفت، دیگر منت زمین را نکش


 راه آسمان باز است، پر بکش


 او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را میخواند ؟


 اگر هیچکس نیست، خدا که هست...
.
.
.

 .
خدایا شکرت که مرا از تمام وابستگی ها می رهانی


 و ترس از دست دادن را از من دور کردی


 و چنان روحم را بزرگ کردی که دلبسته باشم نه وابسته...
 

نوشته شده در یک شنبه 28 مهر 1392برچسب:,ساعت 18:6 توسط معین| |

حرف هایم را تعبیر می‌کردی...

سکوتم را تفسیر...

دیروزم را فراموش...

فردایم را پیشگوئی...

به نبودنم مشکوک بودی...

در بودنم مردد...

از هیچ گلایه می‌ساختی ...

از همه چیز بهانه...

من کجای این نمایش بودم؟

نوشته شده در شنبه 27 مهر 1392برچسب:,ساعت 10:47 توسط معین| |

به خودت باختمت...

به هر اونچه که تو میخواستی و من نه...

باختمت...

بالاخره تسلیم خواسته های ناعادلانه تو شدم...

باورم نمیشه باختم...

باورش سخته...

ولی آخرش که میشه باورم...

دیگه هیچی مثل گذشته نمیشه...

بازم میخوامت...

اما این بار نه عاشقانه...

بلکه عادلانه...

مگه عدل این نیست هرچیزی سرجای خودش...

و هر کسی به اندازه خودش...

منم دیگه ترو به اندازه حقم میخوام...

از حالا به بعد به جایی تو با خودم کنار میام...

گرچه سخته ولی میتونم...

با ناامیدی منتظر میمونم...

شاید زندگی به منم روی خوش نشون بده...

نوشته شده در چهار شنبه 17 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:59 توسط معین| |

نمیدونم چرا هرکی عاشق میشه بهش میگن بیمار روانی...

خیلی از این میترسم که کسی درباره ام اینجوری فکر کنه...

نمیدونم شایدم راست میگن...

اخه یه آدم رو اندازه تموم عالم دوست دارم...

بد نیستم ولی خودخواه هستم...

میخوام اونم راحت باشه...

زندگی کنه...

عاشق باشه...

ولی فقط با خودم و برای خودم...

خیلی زیاده نه؟!...

ولی میدونم ...

هیچکی اونجوری که من میخوام نمیشه...

هیچکی یه روز عاشقم نمیشه...

نوشته شده در دو شنبه 15 مهر 1392برچسب:,ساعت 9:7 توسط معین| |

خسته شدم از خورد شدن غرورم زیر پاهات...

واسه دو دقه حرف زدن باهات...

ازبیقراری...

وقتی میدونم علاقه ی به دیدنم نداری...

دلتنگی حس قشنگیه اما با تمام زیبایش...

داره بدجور عذابم میده...

چی میشه یه بار بیاد بگه حالمو میفهمه...

نه...

نه...

نه...

میدونم اگه بگه از روی ترحمه...

حاضرم تو تنهایی دنیایی خودم بمیرم...

اما یه ذره از محبت دنیایی کسی رو که ادعا میکنه دنیاشم رو نخوام...

فکرم آشفته ست...

دلم گریه میخواد...

اما نه مرد که گریه نمیکنه...

اما نه...

بازم اشکام رو گونه هام جاری شد...

اما خب بهتره بشه چون هیچی مثل اشک آرومم نمیکنه...

میخوام یه اعتراف بکنم...

گرچه پر درد و عذابم...

عذابتم بهم آرامش میده...

نمیدونم چرا و به چه دلیل اما احساس میکنم از خودم متنفرم...

احساس میکنم که کسی رو ندارم...

فکر کنم واسه اینه که اونو ندارم...

شاید بقیه فکر کنن دارم...

اما ندارم...

کسی رو که مال من باشه...

شاید خودخواهی باشه اما همه چیزش طبق خواسته من باشه...

فقط مال هم باشیم نه نگاه مردم...

خیلی داغونم...

شاید اونم حال منو داشته باشه...

 به قول اون...

تو همیشه احساس میکنی بیشتر دوستمداری...

بیشتر ناراحت میشی...

رتبه بالا همیشه مال تو بوده...

من مردود...

بازم با خودم دعوا دارم انگار میخوام حق رو بدم به اون...

 

نوشته شده در یک شنبه 14 مهر 1392برچسب:,ساعت 10:36 توسط معین| |

زیاد چرت وپرت مینویسم...

ازاینکه دلگیرم و یا ...

خب اخه یه خورده احمقانه هم هست...

اخه فکر کنم همه دلم مال اونه...

خیلی پیش میاد که شک کنم این دلی که تو سینه منه مال منه...

اگه مال منه پس چرا چیزی جز اون توش نیست...

عاشقم...

عاشقی درده...

عاشقی سخته...

پشیمون نیستم از اینکه عاشقم خیلیم راضیم از این زندگی که دارم...

خب دوباره برگشتم سر نقطه اول...

خب اگه راضی هستی...

پس چرا انقد پر هستی؟!...

انگار باخودم سر جنگ دارم همش دارم دعوا میکنم با خودم...

دیوونم مگه نه؟

همش از خودم میپرسم آیا عشق دیوونگیه...

اگه نیست پس چرا من از وقتی که عاشق شدم دیوونه ام...

نمیدونم شاید دلیل اختلافاتم با خودم اون باشه...

بازم برگشتم به اون شاید واقعا رفتار اونه که منو به این روز انداخته...

ازاینکه بیشتر وقتا از غم مینویسم تعجب نکنید...

اخه وقتی که خوشحالم شادیمو میدم به اون...

اما غمم رو تو خودمو خوکار و یه کاغذ سفید خالی میکنم...

بعضی وقتا دلم به حال کاغذ سفید میسوزه که همش موقع غم میرم سراغش..

و وقتی که خوشحالم فراموشش میکنم...

مثل همه اونایی که فقط موقع مشکلات منو میشناسن...

 و موقع شادی منو جا میذارن...

دلم...

دلم...

دلم عشق میخواد...

عشقی که غمو شادیمو باهم بخواد...

شاید اونم یه روز اینا رو بخونه و بگه که بی انصافم...

بازم با خودم دعوا دارم چون از الان دارم حق رو به اون میدم...

خیلی بهم ریخته ام...

یاد شبایی میفتم که وقتی کنارم قدم میزد اشکامو جوری پاک میکردم...

که متوجه نشه اما میشد...

یاد وقتایی که با فریاد گریه میکردم و نمیشنید...

اینا همش حرفایی دل منه شاید حال و روال اونم همین باشه...

نمیگم که فقط خودممو میبینم...

صدای گریه های که تا سحر تموم نمیشد هنوز تو گوشمه...

همه زندگیم تو یه سال عوض شد...

هیچوقت یادم نمیره 28دیماه رو...

روزا و شبا  ساعتا و حتی ثانیه های خیلی سختی رو گذروندم...

روزایی که دلم مرگ میخواست...

خول یادمه 12بهمن ماه بود یه روز سرد آخر هفته...

دور بر ساعتای 2-3بود...

برای اولین بار بهم گفت که عاشقمه...

از اون روز تا امروز...

پشت سر هم دارن طی میشن...

یه روز انقد خوب که نمیخوام تموم بشه...

یه روز انقد بد که مرگم آرزوم میشه...

هنوزم بلاتکلیفم با خودم...

اما خب یه بلاتکلیف عاشق که تکلیفی نداره...

 

 

...این داستان ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 11:26 توسط معین| |

برای خوشبختی چیز زیادی نمیخواهم ...

همین که آغوش تو باشد و

هرم لبانت...!

 

++ وقتی نیستی حسی مبهم دارم ؛ شبیه کسی می شوم کمی زیاد مُرده !!!

++ نباشی ... قندها هم شیرین نیستند ... به همین چای یخ کرده قسم !

++ در آخرین بوسه لبخندم روی لب هایت جاماند.

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:44 توسط معین| |

عشق به عملست نه به گفتار

به دل است نه به زبان

به منت کشیدن عاشق خوش است

به ناز کردن معشوق که معناست

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:39 توسط معین| |

در زندگـﮯ بـرآﮮ هر آدمـﮯ !

از یـڪ روز،

از یـڪ جــآ،

از یـڪ نفـر،

بـہ بعـد...!

دیگـر هـیچ چیـز مثـل قبـل نیستــ!

نـہ روزهآ، نـہ رنگ هآ، نـہ خیـآبـآטּ هآ

همـہ چیـز مـﮯ شـود:

دلتنگـﮯ...!

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:37 توسط معین| |

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:9 توسط معین| |

خبر مرگ
 

 

      چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو؟

 

                       بي تو مردم،‌مردم!
                         

 

                           گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كسي ميگويد؟
 

 

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

 

                   روي تو كاشكي مي ديدم!
 

 

                                        شانه زدنت را بي قيد

 

                                               و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد!

 

                                                                 و تكان دادن سر را

 

                                                                    كه عجيب! عاقبت مرد؟
    

 

افسوس...

 

                 كاشكي مي ديدم

 

                          من به خود مي گويم

 

                                      چه كسي باور كرد جنگل جان مرا

 

                                                   آتش عشق تو خاكستر كرد!!!


 

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392برچسب:,ساعت 8:0 توسط معین| |

 
آهـــآﮮ زمستــآלּ !

פـَــوآسَتــــ جَمــع بـــآشـב ...

ڪـﮧ בور ِ تـُـو وَ تَمــــآمـ ِ شآعـــــرآלּــﮧ هــآ رآ פֿـَـط פֿــوآهـَم ڪشیــــב ...!

اَگــــر بـآ آمـَــــבלּ ـَتـــــ ...

او ...

 

פـَـتّــی یڪــ "سـُـــرفــــﮧ" ڪُنــــב ...!!

 

نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1391برچسب:,ساعت 7:50 توسط معین| |

حسرت.....

یعنی روبه رو یم نشسته ای....

و باز خیسی چشمانم را ان دستمال خشک وبی احساس پاک می کند......!

حسرت.....

یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد

اما

نتوانم از دلتنگی به ان پناه ببرم.....!

حسرت.....

یعنی نبودن تو در عین بودنت......

 


 

نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1391برچسب:,ساعت 8:58 توسط معین| |

حسرت.....

یعنی روبه رو یم نشسته ای....

و باز خیسی چشمانم را ان دستمال خشک وبی احساس پاک می کند......!

حسرت.....

یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد

اما

نتوانم از دلتنگی به ان پناه ببرم.....!

حسرت.....

یعنی نبودن تو در عین بودنت......

 


 

نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1391برچسب:,ساعت 8:58 توسط معین| |

دل مـن بـی تـو چ بـی قــراره

دسـت خـودش نیــس تـو رو دوســـ داره

تا تـــه دنیـام بـا تو می مـونـم

تا نفــس دارم از تــو مــی خـونـم

وقتـی نباشــی دلـم اشـوبـه

حتـی پیـش تـومـردنــم خـوبـه

میـدونـم چشـمام شـده دیــونـه

اخـه دنـیارو بـا تـو می بینـه

 

نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت 12:51 توسط معین| |

سلام با اسم خودت برو و ادامه مطلب رو بخون

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
با اسم خودت بیا تو

ادامه مطلب
نوشته شده در پنج شنبه 2 آذر 1391برچسب:,ساعت 23:11 توسط معین| |

عجب دوره زمونه ای شده ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 نمیدونم از کجا بگم و از چی .توی دنیایی نفس میکشم که خیلی تنگ و کوچیکه. ازخودم بدم میاد اساسی این که هستم و نه نیستم . از اینکه توی دنیایی هستم که یه معنی داره اونم نامردی. کم کم احساس میکنم دارم همرنگ جماعت میشم ولی نمیشم چون من خودمم خودم که همیشه خواستم خودم رو به بی خودی  بزنم تا یه کم از دردی که میکشم کم بشه ولی خنده هام جز اینکه غرورم رو نخ نما  میکنن چیزی برام نداره .

 

                                         حرفای مسخره و الکی که میزنم یه بهونه هست تااز زیر بار غصه ها دربرم برام مهم نیست که نگاه آدمکای دور و برم به من چقدر تمسخرآمیز باشه اما نه مهمه چون توی دنیای پوچ اوناست که دارم زنده به گور میشم.

شدم مثل دلقکا بهونه ای واسه خندیدن دیگران و اشک ریختن خودم شاید به خاطر اینه که نمیخوام کسی از این دنیای کثیف به دنیای من که غم زینت بخششه پا بذاره . http://pix98.persiangig.com/asheghane/show/Www.Pix98.CoM_001.jpg

 

نوشته شده در پنج شنبه 25 آبان 1391برچسب:,ساعت 18:6 توسط معین| |

خودم با خودم کنار ساحل راه میروم

 

به روی خودم نمیاورم دست هایم از گرمای دست تو خالیست

باران میبارد و من عاشق تر میشود

سیگار برایت روشن میکنم و میگذارم تا اخر بسوزد شاید  بیایی کنارم

خودم با خودم قهر میکنم

خودم با خودم آشتی میکنم

تو نمیدانی وقتی همه چیز مردی میشوی یعنی چه این نبودن

یعنی چه این تنهایی

باران میبارد باز من قدم زدنم ادامه دارد

چقدر خوب است حتی با خیالت قدم زدن زیر باران

نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391برچسب:,ساعت 23:51 توسط معین| |

روحیات عاطفی متولدین هر ماه

 

متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تا تو را حس کنم
و دنیا خواهد دید
داستان عشقی سوزان را
که شعله اش در قلب من خواهى بود

به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر می کند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

خیلی جالبه حتما بخونید و لطفا بگید تا چه حد صحت داره؟

 

بقیه در ادامه مطالب

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1391برچسب:,ساعت 9:8 توسط معین| |

 
ای کاش آشنایی ها نبود

 

یا به دنبالش جدایی ها نبود

یا مرا بااو نمیکردی آشنا

یا مرا ازاو نمیکردی جدا


 

نوشته شده در چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:,ساعت 10:12 توسط معین| |

نوشته شده در سه شنبه 27 تير 1391برچسب:,ساعت 2:45 توسط معین| |

چراغ های قرمز مهربان معصومیت محبت فانوس غریبه تنهایی بادبادک مهربانم
دیگر نگران تنهایی من نباش

این روزها
دل خوش به محبت غریبه ای هستم
و فانوسی که گهگاه تو برایم روشن می کنی

بیاندیش به بادبادک های بر باد رفته
و کوکانی که پشت چراغ های قرمز
به جای بادبادک معصومیتشان را به باد می دهند

نوشته شده در پنج شنبه 8 تير 1391برچسب:,ساعت 19:42 توسط معین| |

دوست داشتم ...اما نه اونقدر که باید...
نه اونقدر که پیرم کنه رفتن تو...
نه اونقدر که چشمام به راهت بمونه...
یا از عشق سیرم کنه رفتن تو...
دوست داشتم ...اما مثل یه مسافر...
که هر لحظه...امکان برگشتنش هست...
تو برگشتی و بایدم برمی گشتی...
همون بهتر عاشق شدی... رفتی از دست...
همون بهتر عاشق شدی... پر کشیدی ...
پرنده نمی تونه یک جا بمونه...
من از روزگار تو سرگیجه دارم...
نمی خوام غمی این وسط جا بمونه...
تو فکر کن...بریدم...
تو فکر کن ...شکستم...
تو فکر کن...نبودت کار داده دستم...
خیال کن...خیالت هنوزم باهامه...
خیال کن...هنوزم به راهت نشستم...
تو رفتی... که یه اتفاقی بیوفته...
ولی من فقط ...یاد تو بردم از یاد...
نه عمر ترانه به آخر رسید و نه بازار مهتاب از سکه افتاد...
تو رفتی که این قصه داغش بمونه...
روی سینه ی زخمی هر دوتامون ...
نموندی ته داستانو ببینی...
که از هم جدا شد فقط دستهامون...
فقط دست هامون...

نوشته شده در چهار شنبه 24 خرداد 1391برچسب:,ساعت 12:51 توسط معین| |

سلام ...

تقدیم به سفیدی میان سیاها، آشنای میان غریبه ها ، رایحه ی میان بی ذوق ها، انسانی بین بی انصافی ها....

 این بار می خواهم حرفی را بنویسم که شاید خیلی ها قبول نداشته باشند اینجا وبه این شکل گفته بشه ولی ....

 در این زمانه غلط و روزگار پایدار در ناپایداری ها ، در این زمانه که خدا هم بین ما غریبه

شده ، چقدر خوب است پاک بودن وپاک ماندن ...

 خواهری دارم ، پاک ، زلال ، بی ریا ، مهربان که بین ما آدما زندگی سبزی دارد.

 هنوز اصالت دارد ، هنوز نجابت دارد ، هنوز زلالتر از دریاست ، هنوز معصوم تر از ستارگان است ، هنوز بی ریاتر از همه دروغ ها وراست هاست

نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391برچسب:,ساعت 18:8 توسط معین| |

دلم گرفته ار آدمایی که میگن دوستدارم


اما معنی شو نمیدونن..........


از آدمایی که می خوان مال اونا باشی


اما خودشون مال تو نیستن........


از اونایی که زیر بارون برات میمیرن


اما وقتی که آفتاب میشه همه چی یادشون میره.....



 

نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391برچسب:,ساعت 18:7 توسط معین| |

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟

امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت


يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت


از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت


مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود

ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت

نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1391برچسب:,ساعت 18:1 توسط معین| |


Power By: LoxBlog.Com